محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )

408

مناقب مرتضوى ( فارسي )

طلحه به قتل عثمان كينه در سينه داشت . بر اين داعيه اطلاع يافته به انداختن تيز زهرآلود پاى طلحه را در ركاب دوخت . چون خون در سيلان آمد ، غلام خود را گفت : مرا به بصره رسان . غلام رديف خواجه گشته ، از معركه بيرون آمده به خرابه‌اى از اسب فرود آمد و در همان مكان از عالم انتقال كرد . و در بعضى از كتب اهل سير آمده كه : قبل از مفارقت روح ، سوارى در گذر آمده طلحه از وى پرسيد : از كدام لشكرى ؟ سوار گفت : از زمرهء اصحاب امير المؤمنين . طلحه گفت : دست پيش آر تا به دست تو بيعت امير المؤمنين را تازه كنم و خود را شايستهء رحمت بىاندازه نمايم . سوار به مضمون اين دو بيت ، تكلم نمود ؛ نظم : سر موى دلت سفيد نشد * هيچ مو بر تنت سياه نماند اى زهى توبه آن زمان كردى * كه تو را قوّت گناه نماند پس مسئول 4314224 خ 0 44 خ طلحه را مبذول ساخت و بعد از آن سوار ، روحش از مركب تن پياده گشته در زمان به جهان جاودان روان گشت . آن سوار به ملازمت شاه ولايت رسيده ، كيفيت حال به عرض رسانيد . فرمود : حق تعالى نخواست طلحه را در حال اصرار بر نقض بيعت من به بهشت فايز گرداند . « اللّه ولى التوفيق و مقلب القلوب و هو كاشف الكروب . » و در روضة الصّفاء از شعبى مروى است كه : « در روز جمل مروان حكم و عمرو بن عثمان عفان و سعيد برادرش و عمرو بن سعيد بن العاص و غيره را به نظر فيض اثر وصى خير البشر آوردند . عمّار ياسر گفت : يا امير المؤمنين ، اين جماعت منافق را بايد كشت . فرمود : اسيران اهل قبيله را بعد از آنكه تائب شوند ، نمىكشم . بيت : آنها كه به جان من بديها كردند * گر دست دهد به جز نكويى نكنم چون چشم امير المؤمنين بر مروان كه طريد 5314224 خ 0 45 خ رسول خدا بود افتاد ، فرمود : اگر خلق ربع مسكون اتفاق نمايند زيادتى ناخن مروان را از وى نتوانند گرفت و گفت : اى مروان ، از اولاد تو امت را آفتها خواهد رسيد . و اين سخن مشعر بر حكومت اولاد آن سرخيل عناد بود . و به صحت پيوسته كه : محاربهء جمل در جمادى الآخر سنهء ستّة و ثلثين دست داد . امير المؤمنين بعد از حصول فتح و ظفر فرمود كه : مردم لشكر نصرت اثر از غنايم ، اسلحه و دواب را تصرف ننموده ، امتعه و اقمشهء قتيلان را به ورثهء ايشان رسانند . آنگاه به بصره درآمده ، جناح مرحمت بر مفارق اهالى آن بلده مبسوط ساخت و به مصحوب بن عباس و مالك اشتر نزد عايشه پيغام فرستاد كه : به مدينهء طيّبه مراجعت نمايد و عايشه قبول ننمود . پس خود رفته نصايح نمود ، راضى نشد . آنگاه به مصحوب امام حسن پيغام فرستاد كه : اگر نمىروى ، تو را از ازدواج